
معرفی, نقد و بررسی فیلم خیابان آواز Sing Street
-
منتشر شده در 19 تیر 1395

ماجرای فیلم خیابان آواز Sing Street
سال 1985، ایرلند، کانر Conor یک پسر 15 ساله است که در محلهای در دوبلین به همراه والدین، برادر بزرگتر و خواهرش زندگی میکند. وضعیت اقتصادی خانواده خوب نیست و پدر و مادر سعی دارند که از مخارج ماهیانه خانه کم کنند. به همین دلیل از کانر میخواهند که مدرسهی خصوصی خود را تغییر داده و به یک مدرسه ارزانتر که توسط یک کشیش به نام برادر بکستر Br. Baxter اداره میشود برود. کانر علیرغم میلش آن را پذیرفته و وارد مدرسهی جدید میشود. مدرسهای که ظاهراً دانشآموزانش هر کاری میکنند بهجز درس خواندن. مدرسه دارای قوانینی است که بعضاً توسط برادر بکستر وضع شده و کمی عجیب مینماید مانند این یکی که دانشآموزان فقط باید با کفش سیاهرنگ به مدرسه وارد شوند. از یکی از دانشآموزان قلدر مدرسه که مشکل خانوادگی نیز دارد کتکخورده و همکلاسی دیگری برای راحتتر بودن در مدرسه فنونی را به او آموزش میدهد. دختر جوانی در خانهای روبروی مدرسه زندگی میکند. کانر علیرغم صحبت دوستش در مورد سختگیر بودن دختر با او وارد صحبت میشود. برای اینکه بتواند او را ترغیب به ادامهی آشنایی کند خود را خوانندهی یک گروه موسیقی معرفی میکند و به دختر پیشنهاد میدهد در ویدیو کلیب جدید گروهش نقش بازی کند و دختر نیز قبول میکند. حال او مجبور است که سریعاً یک گروه موسیقیایجاد کند. به کمک دوستش با دانشآموز دیگری که به نوازندگی آلات موسیقی آشنایی دارد شروع به جمعوجور کردن یک گروه میکنند. آنها بالاخره موفق میشوند که یک گروه 6 نفره تشکیل دهند و نام "خیابان آواز Sing Street" ( از روی نام خیابانی که مدرسه در آن است Synge Street) را بر روی گروه خود میگذارند.
اولین آهنگ خود را ساخته و آن را به برادر بزرگش برندان Brendan که دستی در نوازندگی و موسیقی دارد نشان میدهد. وی نیز او را برای انجام بهتر کارش کمی آموزش میدهد. اولین ویدیو کلیپ خود را در کوچه و با وسایل ابتدایی و البته با حضور همان دختری که آرزوی مدل داشتن و رفتن به لندن را دارد یعنی رفینا Raphina ضبط میکنند. برندان ویدیو را دیده و آن را مایه دلگرمی میداند و برادر را تشویق به ادامه دادن میکند. کانر موهایش را رنگ کرده و صورت خود را مانند اعضای گروههای موسیقی آمریکایی آرایش میکند و به مدرسه میرود. در مدرسه مورد اعتراض مدیر مدرسه، برادر بکستر قرار گرفته و با خشونت او روبرو میشود. در همین ضمن متوجه ی نیت سوء برادر بکستر به خودش نیز میشود. کانر در خانه با شرایط خوبی روبرو نیست. پدر و مادر او دائماً با یکدیگر مشاجره میکنند و بچهها پیشبینی میکنند که آن دو بهزودی از همدیگر جدا خواهند شد ولی این شرایط موجب دلسرد شدن کانر از موسیقی و رفینا نمیشود. کانر بهزودی متوجه میشود که رفینا دوستپسر ظاهراً پولداری دارد که قول داده تا او را به لندن جهت رسیدن به آرزویش یعنی مدل شدن ببرد. علاقهی کانر به رفینا هر روز بیشتر شده و این باعث میشود تا شعر و موسیقی از درون او جوشش کند و هر روز آهنگ تازه و زیبایی را با بچههای تیمش خلق کند.
مهمانی سالانهی مدرسه نزدیک میشود و کانر به دوستانش پیشنهاد میکند که در آنجا اجرای زنده داشته باشند. رابطهی رفینا و کانر شدیدتر میشود بااینحال رفینا هنوز به دنبال رویای خود یعنی رفتن به لندن و وارد صنعت مدلینگ شدن است. کانر از اجرای زنده گروهش به رفینا میگوید و از او میخواهد که در تمرین، آنها را همراهی کند اما رفینا میداند که در آن تاریخ در دوبلین نخواهد بود. روز تمرین فرا میرسد کانر چشم به در است اما رفینا هرگز نمیآید و آنها بدون او تمرین را به انجام میرسانند. در حال تمرین کانر غرق در خیالات قشنگی میشود که با همراهی یک ترانه زیبا صحنههای جالبی خلق میشود. بعد از تمرین کانر سریعاً به دنبال رفینا رفته ولی درمییابد که او به همراه دوستپسرش و بدون خبر دادن به او به لندن رفته است. حالوروز خوشی ندارد اما فردای آن روز رفینا را با حالتی افسرده و صورتی کتکخورده مشاهده میکند. او به کانر اعتراف میکند که فریب آن جوان را خورده و او به قولش عملنکرده است و حالا کشتی آرزوهایش دیگر غرق شده است. در خانه، پدر و مادر به بچهها رسماً اعلام میکنند که از یکدیگر جدا خواهند شد و مجبور هستند که خانه را بفروشند. اوضاع روحی کانر چندان مساعد نیست اما با گروهش در مهمانی سالانه و برای اجرای زنده حاضر میشود. در آن شب چند ترانه خوانده و حال و هوای سالن را عوض میکند. در آخرین ترانه علیرغم مخالفتهای پدر بکستر ترانهای را در وصف حال او، خصوصیات و قوانینش میخواند که سخت مورد توجه دانشآموزان قرار میگیرد. رفینا به مهمانی آمده و از آنجا به خانهی کانر میروند. کانر از برادر خود میخواهد که آنها را با ماشین پدرش به اسکله ببرد جاییکه قایق کوچک موتوری پدربزرگشان آنجا است تا با آن به همراه رفینا به انگلستان فرار کنند. برادر که خود روزی اینچنین نقشهای داشته است اما ناکام بوده به برادر کمک میکند. در اسکله آنها را بدرقه کرده و از شجاعت آنها بسیار خوشحال است. کانر به اتفاق رفینا در دریایی متلاطم و بارانی به سمت انگلستان پیش میروند.
نقد و بررسی فیلم خیابان آواز Sing Street
فیلم خیابان آواز از قصهی جالبی برخوردار است. قصهای که عشق انسانی و موسیقی یکدیگر را میآفرینند. پسر نوجوانی که برای جلبتوجه دختری به موسیقی کشیده میشود و امواج پراحساس موسیقی که او را به درون دریای متلاطم عشق میبرد. این اشتیاق او را به سرودن ترانه وادار میکند برای وصف حالتی از خود و یا معشوقهاش یا فریاد تنفرش از قوانین بیپایه و خودساختهی مدیر مذهبی مدرسه و یا از آنچه که موجب فروپاشی خانوادهاش شد. موسیقی موجب میشود تا برادرش را واضح ببیند و درد او که دائماً به دود سیگار بدل میشود را حس کند. برادری که در انزوای خانه، آرزوهای بربادرفتهاش را با صفحههای موسیقیای که نتوانسته بودند او را برخلاف برادر کوچکش نجات دهند تکرار و تکرار میکند و با ذهنی خسته و تنی درهمشکسته در اسکلهی آن جزیره غمزده لااقل برای نجات برادر کوچکش پایکوبی میکند. اصواتی خوش که از سازهای پسرکان درمیآید عشق و جسارت به ارمغان میآورد و فضای خشن و ملالآور مدرسه را دگرگون میکند. این دو به او شجاعت میدهند تا قلدر بیکلهی مدرسه را هم ببخشد و هم به فکر بیندازد و هم مدیر خشکمغز منحرف مدرسه را رسوا کند. اگرچه در پایان فیلم واقعاً نمیفهمیم که عشق و موسیقی او را نجات میدهند یا نه، اما از این قاب زیبا که درون آن عکسی گذاشته شده است از چهرهی نورانی این دو در کنار هم سرشار از خوشحالی ناراحت کننده میشویم. قلبی که شروع به تپیدن کرد و صدای پر از هارمونی تپیدنش، همان نوای خوش موسیقی بود که این فیلم به توصیف عاشقانهاش مشغول است. " از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر... یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
جان کارنی John Carney ایرلندی که کمکم در ساخت فیلمهای موزیکال البته در سبک خودش دارد یک متخصص میشود از موسیقی تنها برای شنیده شدن استفاده نمیکند. اگر نگاهی به فیلمهای قبلی او مانند "یکبار" Once و "دوباره شروع کن" Begin again بیندازیم متوجه میشویم که موسیقی را عنصری میداند برای آغاز کردن، برای افتادن و دوباره برخاستن و حتی برای سینهخیز رفتن. او در آثارش ریتمها و صداها را برخاسته از ریاضیات زندگی میداند و دوست دارد به ما القا کند حتی به آنها که از ریاضیات خوششان نمیآید که همهی ما موسیقی را دوست داریم و در حال نواختن آن هستیم. اما مهم در مورد او این است که توجه اش به موسیقی آنقدر افراطی نمیشود که سایر پارامترهای دخیل در ساخت یک فیلم سینمایی خوشساخت و سرگرمکننده را فراموش کند یا آنها را تعمدا لگدکوب کند و حتی از موسیقی برای مهم جلوه دادن و واضحتر کردن همین قسمتها و در کنارش سایر مفاهیم اساسی در زندگی کمک میگیرد. این اساسیترین نکته در مورد هنر اوست. از موسیقی بهره میبرد تا نشان دهد که چگونه میتوان با آن به رؤیاها سروسامان داد و هم از درون این رؤیاها، واقعیت را بیرون کشید. از طرفی دیگر معین میسازد که چگونه جادهی موسیقی به مقصد بردوباخت میرسد. اگر به آخرین اثر او یعنی همین فیلم خیابان آواز دقت کنیم ماجرای شکست برادر بزرگتر با موسیقی و پیروزی برادر کوچکتر باز با همین موسیقی را میبینیم. چه تفاوتی اینجا وجود داشت،،، که شاید بتوان گفت برادر کوچکتر لااقل کسی را داشت که موسیقی را میفهمید و چه اندیشمندانه از اهمیت موسیقی نزد اینوآن، اینجا برای ما حکایتی میسازد. جان کارنی کارگردان و البته نویسنده و تهیهکننده، حال یا از روی غریزه و یا تجربه و دانش برای آثارش کادرهای دقیقی میسازد و در کمال سادگی اما برای من حیرتآور اجازه نمیدهد که هر چه در جلوی عدسی دوربین است چه جامد و چه جاندار و حتی ملودیهایی که به کار میبرد از این کادر به بیرون درز کند. ابتدا در هنگام تماشا کردن، مجذوب سادگی کمخرج فیلمهایش میشویم اما در روزهای بعد محو پیچیدگیهای غیر تعمدی کار گذاشته در لابلای نتها و اصوات خواهیم شد. این باعث طولانیتر شدن لذت ما از ساختههایش میشود. او پول کم خرج میکند اما از قوای ذهنی و علاقهاش به صداهای هماهنگ شده بسیار مایه میگذارد. به بازیگرانش فرصت خودنمایی را تا آن حد میدهد که ولوم صدای موزیکشان اجازه میدهد پس دامنه هنرنمایی آنان که در آثارش نقش بازی میکنند اگرچه محدود نشده است اما قویاً بستگی بهشدت علاقهی باطنیشان نسبت به موسیقی دارد. فریدا والش پیلو Ferdia Walsh-Peelo یک آهنگساز- خواننده-بازیگر جوان ایرلندی است که البته مهمترین رویداد بازیگری او در همین فیلم اتفاق افتاده است. او در نقش پسرک عاشقپیشه خوب به نظر میرسد و از پس التهابهای روحی این حالت برآمده است. آهنگهای انتخابشده با ترانههایی که بر روی آنها گذاشته شده نیز متناسب با حال و هوا فیلم است خصوصاً اجرای باحال تر آهنگ Town Called Malice از گروه خوانندهی اصلی یعنی The Jam که در آن کانر به رؤیا رفته و همهچیز را روبهراه میبیند، بیننده را سرحال میآورد.
فیلم دههی هشتاد میلادی ایرلند را کمی شاید مبالغه آمیز به تصویر کشیده است. در یک مدرسه مسیحی جوانهای کم سن و سالی که تحت تأثیر رفتار بزرگترها، دوبلین را شهری ماتمزده و بدون آینده تصور میکنند و ازاینرو خود را مجاز میدانند که دست به انواع بزهکاریها و رفتار ناشایست بزنند. وضع اقتصادی مردم خوب نیست و همه در رویای گذشتن از دریا و رفتن به انگلستان هستند. در این میان موسیقی زندگی پسرکی نسبتاً باهوش را متحول میکند هرچند که این تحول به حس مسئولیت او در قبال خانواده کمکی نکرده و تنها در راستای اهداف شخصی وی جهت بندی میشود. بااینحال تماشاگر این را بهپای سن پانزدهسالگی او گذاشته و چشم را بر آن میبندد. در لابلای دیالوگها جملات زیبایی به گوش میرسد. آنجا که کانر به همکلاسی قلدر خود میگوید:" تو فقط قدرت متوقف کردن چیزی را داری نه به وجود آوردن" گویی حرف دل خیلیها را زده است که به درازای تاریخ تمدن بشر قدمت دارد. تنها تفاوتش با دیگران این است که پسرک قلدر داخل فیلم به درخواست کارگردان معنای آن را فهمید اما در عالم خارج از فیلم، همچنان این جملهی گرانبها نامفهوم باقیمانده است. همچنین آخرین آهنگی که کانر به همراه گروهش در وصف مدیر مسیحی مدرسه اجرا میکند دارای ترانهی محشری است که این آهنگ به نام کفشهای قهوهای البته اصالتاً برای همین فیلم و توسط همین گروه Sing Street نوشته و اجرا شده است. آنجا که میگوید: "تو در گذشته جا ماندهای اما من از آینده میگویم" اوج این ترانه است. بههرحال تأثیر موسیقی ممکن است بر همه یکسان نباشد و هر کسی به اقتضای حالش دارای عکسالعمل متفاوتی باشد اما تصور این است که مقصود کارگردان بهتر، جسورانهتر و عاشقانهتر زیستن از طریق موسیقی باشد. اگرچه پسرک نقش اول فیلم انتقام گرفتن، رسوا کردن و آگاه کردن را نیز به آن افزوده بود. راهی که بسیاری از خوانندگان حرفه ای آن را در پیش میگیرند و حتی آن را جزئی از وظیفهی خود میدانند. علاوه بر صدای سازوآواز صداهای دیگری مانند پوچی، رسیدن به بنبست، افکار لحظهای، احساساتی عمل کردن، فریب خوردن نیز به گوش میرسد و بیننده گیج میشود که موسیقی راهی است برای رها شدن، فراموش کردن و یا بهتر زیستن که البته اکثر ما این نوع از گیج شدن را دوست داریم.
این فیلم اهمیت موسیقی را دوباره به خاطرم آورد. این روزها آن را در همهمهی بچه کلاغها گم کرده بودم. به زیرزمین و سراغ کارتن خاک گرفتهای که کاستهای قدیمی در آن بود رفتم اما افسوس که سیستم ضبطصوت کاست خوانم ازکارافتاده بود. پس مجبور شدم خودم یکی از آنها را زمزمه کنم:
کلمات رو زبونم شده باز اسم قشنگت
روز و شب می خوام ببینم چشای قهوهای رنگت
پیرن عشقو اگه روی تنم اندازه کنن
......
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |