فیلمم کن - معرفی، نقد و بررسی فیلم هیولایی فرا می خواند A Monster Calls
هیولایی فرا می خواند

 

ماجرای فیلم هیولایی فرا می خواند A Monster Calls

برای رعایت تنوع و جلوگیری از خستگی و اجبار در بکارگیری متعدد کلمه خیال از رویا در همین معنا استفاده شده است.

12جایی در انگلستان یک پسربچه‌ی 12 ساله به نام "کانر اومالی" با مادرش در خانه‌ای که حیاط پشتی و اتاق پسربچه مشرف به یک تپه است زندگی می‌کند. در بالای تپه یک گورستان قدیمی به همراه یک کلیسای متروکه و یک درخت سرخدار کهن‌سال وجود دارد. مادر جوان کانر چند سالی است که به‌نوعی سرطان مبتلاست. تلاش دکترها تاکنون ثمری نداشته و او آخرین روزهای زندگی خود را سپری می‌کند. این روزها کانر کابوس‌های شبانه‌ای را می‌بیند. او مدام در خواب می‌بیند که گودال بسیار بزرگی کلیسای بالای تپه را ویران کرده و در خود می‌بلعد. همچنین خودش را در حالی بر لبه‌ی گودال می‌بیند که نمی‌تواند دستان مادرش را محکم نگاه داشته و هر آن احتمال کشیده شدن مادر به درون این حفره ی دهشتناک می رود. این گودال اولین هیولایی است که در کابوس‌های وی دیده می‌شود. بعداً متوجه می‌شویم که مادرش نیز کابوسی مشابه این را داشته است. در مدرسه او تمام‌وقت خود را به‌تنهایی سپری می‌کند و این شرایط غیرعادی او را قربانی مناسبی برای قلدرهای مدرسه می‌کند که همیشه او را کتک زده و اذیت کنند. پسربچه برای رهایی از این کابوس‌ها، مقابله با هیولای گودالی و رنج مدامی که از بیماری رو به وخامت مادر در خانه می‌کشد به درخت سرخدار روی تپه پناه می‌برد و در پناه تنه‌ی پهناور آن شروع به خیال پردازی می‌کند. او از قصه‌هایی که مادرش در کودکی برایش تعریف کرده، از آموزش‌های نقاشی وی، از کینگ کنگی که در فیلم‌های یادگاری پدربزرگ دیده و از محیط اطراف خانه‌ی شان (تپه و درخت پیر سرخدار) رؤیای را می‌تند که در آن درخت سرخدار کهن‌سال تبدیل به یک غول شده که در یک ساعت مشخص، 12:07 ظهر یا نیمه‌شب، به سراغ وی آمده تا در جدالی عجیب‌وغریب و پر از بیم و امید، پسرک را در این دریای متلاطم پر از درد و رنج سالم به ساحل برساند.


14هیولای درختی در اولین ملاقاتش با کانر از سه داستانی که قرار است برایش تعریف کند می‌گوید و در عوض از پسرک می‌خواهد که چهارمین داستان که چیزی جز گفتن حقیقت نیست را او بگوید. اولین داستان درباره پادشاهی است که 3 پسر خود را در جدال با غول‌ها، اژدهاها و جادوگرها و متعاقب آن همسر خود را از دست داده است. تنها نوه‌ی او بزرگ شده و تبدیل به یک پرنس برازنده می‌شود. در پرتو شایعاتی که پس از مرگ پادشاه درباره زن جوان او و ملکه فعلی شکل می‌گیرد، پرنس جوان با جنایت و شوراندن مردم علیه همسر پادشاه موفق می‌شود که سلطنت را به دست گرفته و سالیان زیادی را با مخفی کردن آن جنایت و انداختن تقصیر آن بر گردن نامادربزرگ خود حکومت کند و غول درختی زن پادشاه بی‌تقصیر را به ساحلی دور می‌برد تا در آنجا زندگی کند. مادر کانر به پسر از داروی جدیدی می‌گوید که پزشکان قصد دارند آن را به‌عنوان آخرین شانس علیه سرطان استفاده کنند. این دارو ظاهراً از درخت سرخدار گرفته می‌شود و با شنیدن نام درخت، کانر با مطابقت دادن آن با تخیلاتش به اثر این دارو بسیار امیدوار می‌شود و تصور می‌کند که وجود این درخت در رؤیاهایش بی‌دلیل نبوده است. اوقاتی را که مادر در بیمارستان به سر می‌برد، پسرک مجبور است که به خانه‌ی مادربزرگش که چندان میانه‌ی خوبی با او ندارد نقل‌مکان کند. هیولای درختی دومین داستان خود را در خانه‌ی مادربزرگ برای کانر تعریف می‌کند. ماجرای یک داروساز گیاهی که کار و کسب او توسط موعظه‌های کشیش دهکده خراب می‌شود. دو دختر کشیش مریض می‌شوند و هیچ دکتر مدرن و داروهای شیمیایی قادر به خوب کردن آن‌ها نیست. در کمال استیصال به داروساز گیاهی پناه می‌برد اما او دست نیاز کشیش را پس‌زده و در تنه درخت سرخداری که در نزدیکی خانه‌اش هست برای همیشه ناپدید می‌شود. دو دختر کشیش از آن بیماری می‌میرند و هیولای درختی خانه‌ی کشیش را ویران می‌کند. کانر با شنیدن این داستان هیجانی شده و اسباب اتاق مادربزرگ که اتفاقاً نسبت به آن‌ها بسیار حساس است را درب‌وداغان می‌کند.


9با وخامت حال مادر، پدر کانر که قبلاً از خانواده جدا شده و به آمریکا مهاجرت کرده بود برای دیدار کوتاهی به انگلستان برمی‌گردد. کانر یک روز را با او می‌گذراند درحالی‌که تصور می‌کند پس از مرگ مادر به همراه پدر راهی آنجا شده و از دست مادربزرگ رهایی می‌یابد. اما پدرش فقط قول یک مسافرت کوتاه‌مدت را به او می‌دهد و از اینکه نمی‌تواند او را برای همیشه نزد خود نگاه دارد سخن می‌گوید. کانر نامید شده از پدر در مدرسه کماکان توسط قلدرهای آنجا اذیت می‌شود. در مکالمه‌ای که با هیولای درختی دارد از قدرت داروی جدید با او صحبت می‌کند و هیولا از گفتن حقیقت اثر این دارو به کانر طفره می‌رود. در نهارخوری مدرسه قلدر کلاس دوباره کانر را اذیت می‌کند. این اذیت که با ساعت احضار هیولا هم‌زمان می‌شود باعث شده تا کانر رؤیای خود را با آن تطبیق دهد. در این زمان هیولا سومین داستان خود را که درباره‌ی مردی است که ظاهراً ناپیدا است یعنی کسی او را به‌حساب نمی‌آورد و تمام شدن طاقتش تعریف می‌کند. کانر تمام خشم خود را جمع کرده و با زدن قلدر مدرسه او را راهی بیمارستان می‌کند. مادربزرگ، کانر را با خود به 4بیمارستان می‌برد و پسرک در آنجا از مادر خود می‌شنود که آخرین شانس پزشکان یا همان دارویی که از درخت سرخدار گرفته می‌شود نیز تأثیری نداشته و مادرش به‌زودی از دست می‌رود. او عصبانی شده، از بیمارستان خارج شده و به بالای تپه رفته و هیولا را بااینکه ساعت 12:07 نیست بیدار می‌کند. کانر زبان به شکوه گشوده که چرا علی رغم قولی که هیولا داده است مادرش را درمان نمی‌کند. هیولای درختی به کانر می‌گوید که من برای نجات تو احضار شده‌ام و نه مادرت. پس‌ازاین مکالمه کانر که از لطف درخت ناامید شده می‌خواهد که به نزد مادرش در بیمارستان برود اما هیولای درختی به کانر اطلاع می‌دهد که مادرش اکنون در همان مکان است یعنی جائیکه تا چند لحظه دیگر گودالی بزرگ ایجاد شده تا مادرش را مطابق کابوس‌های کانر ببلعد. پسرک برای نجات مادر به لبه‌ی گودال رفته و موفق می‌شود دست مادر را بگیرد. در همین لحظات نفس‌گیر هیولا از کانر می‌خواهد که داستان چهارم را بگوید. نهایتاً پسرک موفق نمی‌شود که مادر را نجات دهد و هیولای گودالی او را به اعماق تاریکش می‌کشد. تحت‌فشار غول درختی کانر مجبور می‌شود حقیقت را بگوید. اینکه قسمتی از او می‌خواسته تا زندگی مادرش تمام شده تا از این رهگذر رنج و درد خود او نیز پایان بگیرد. کانر پس‌ازاین اعتراف خود را به درون گودال می‌اندازد اما هیولای درختی او را نجات می‌دهد. پس‌ازاین ماجرا و کمی گفتگو، کانر احساس می‌کند که دیگر کابوس‌هایش خاتمه یافته است و در پای درخت سرخدار به خوابی شیرین و بدون کابوس فرو می‌رود. شب‌هنگام مادربزرگ پسرک را در گورستان پیدا کرده و سریعاً عازم بیمارستان می‌شوند تا در آخرین لحظات باقی‌مانده از عمر مادر در کنارش باشند. مادر در بیمارستان درحالی‌که مادربزرگ، کانر و هیولای درختی در کنارش حضور دارند رأس ساعت 12:07 دقیقه‌ی نیمه‌شب می‌میرد. صبح در خانه، مادربزرگ کلید اتاق دخترش را به کانر داده و به او می‌گوید که از حالا به بعد این اتاق متعلق به توست. پسرک در اتاق کودکی‌های مادرش دفتر نقاشی‌های او را می‌یابد و متوجه کابوس‌ها و رؤیاهای مشترکشان می‌شود.


نقد و بررسی فیلم هیولایی فرا می خواند A Monster Calls


13دنبال کردن فیلم "تماس با یک هیولا" کار ساده‌ای نیست اما اگر بتوانید آن را تا به آخرین لحظه همراهی کنید ممکن است بخشی از زندگی شما را تحت تأثیر قرار دهد و حتی آن را دگرگون کند. نوعی تنش نفس‌گیر گزنده همان دقایق ابتدایی فیلم شما را مردد می‌کند که فیلم را ببینید یا نه. فیلم، قدرت فوق‌العاده‌ی خود را از داستان بی‌نظیرش می‌گیرد، اگرچه کارگردان نه‌چندان نام‌آشنای اثر، جی. ای. بایونا J. A. Bayona ، به‌طور حتم موفق شده است که روح داستان را در روایت تصویری خود به تجسم درآورد. او با درک واضحی از خطوط موازی موجود در قصه و فهم دقیقی از رنج و درد درون آدم‌های داستان و صدالبته پررنگ کردن موضوع بی‌پروائی در بیان حقیقت به این برتری دست پیدا کرده است. کارگردان 41 ساله ی اسپانیایی با مهارت، محتوا و فرم داستان را بدون صدمه زدن به احساس آن از متن به تصویر برگردان کرده است. او در حالی این اثر را با موفقیت فیلم‌برداری کرده که داستان‌نویس اصلی آن را به‌عنوان سناریست، پاتریک نس Patrick Ness، در کنار خود داشته است. انتخاب‌های مناسب بازیگران خصوصاً لوئیس مک دوگال به لحاظ چهره (به جز سیگورنی ویور Sigourney Weaver در نقش مادربزرگ)، جلوه‌ی تصویری در خلق درخت هیولا شونده، شیوه انیمیشنی روایت سه داستان داخل اثر و صداگذاری هیولای درختی و چفت‌وبست کردن همه‌ی این‌ها بر شایستگی او برای نشستن بر صندلی کارگردان صحه می‌گذارد. ضمن اینکه فیلم‌برداری خوب آن را نبایستی فراموش کنیم که مسئول آن پیش‌تر هم با این کارگردان همکاری کرده است. صورت لوئیس مگ دوگال Lewis Mcdougall  چهارده ساله، گویی برای این نقش تراشیده شده است. این چهره ی نوجوانی است که از فشار رنج و غم خشکیده و بزرگ‌سال به نظر می‌رسد و بزرگ‌سالی است که در حسرت کودکی تمام ناشده اش هنوز تلاش می‌کند که یک خردسال باقی بماند. از بابت این انتخاب، فیلم بسیار سود کرده است. اما لیام نیسون Liam Neeson علاوه بر اینکه نقش پدربزرگ غایب پسرک را بر عهده دارد، صدای زمخت آرام بخشش به هیولای درختی هویتی غیرقابل‌پیش‌بینی عطا کرده است تا جائیکه تا پایان فیلم نمی‌شود خوب یا بد بودن این غول چوبی را تشخیص داد. با همه‌ی این تعاریف باید به این نکته هم اشاره کرد که فیلم برخلاف داستان اصلی که برای کودکان و نوجوانان نگاشته شده است به سمت ذائقه‌ی بزرگ‌سالان تمایل پیدا کرده به وجهی که نمی‌توان آن را مناسب ادراک یک کودک و یا یک نوجوان دانست. این مشکل فیلم نیست بلکه برخاسته از تفاوت ذاتی میان میزان انعطاف‌پذیری در داستان‌نویسی و سینماست. تخیل سیاه‌وسفید در یک داستان، انرژی خود را از ذهن خواننده می‌گیرد درحالی‌که در سینما کارگردان مجبور است آن را در برابر چشم بیننده تنها با امکاناتی که دور و برش هست بسازد آن‌هم از نوع رنگی‌اش. ازاین‌روست که فیلم به لحاظ مخاطب گیج شده تا خود را آماده ی دیده شدن برای چه کسانی با چه سنی و چه خصوصیاتی کند. بهرحال این و کمبود اجتناب ناپذیرعنصر سرگرم کنندگی در بافت فیلم موجب کم رونقی آن در باجه های بلیت فروشی شده است. 

 

5با توجه به استیلای فرزانگی بکار رفته در قصه بر کل اثر، پرداختن به این فیلم ناخودآگاه ما را از توجه به فنون فیلم‌سازی دور می‌کند و هرآن چه که نوشته می‌شود به‌دوراز قصد و عمد به وادی حکمت ظریف آن کشیده می‌شود. کابوس و خیال دو خط جداگانه‌ی داستان هستند که در تمام طول اثر به‌موازات هم حرکت می‌کنند و در پایان در شکل یک واقعه‌ی غم‌انگیز در قبرستان بالای تپه بر یکدیگر منطبق و یکی می‌شوند. پسرک برای خلاصی از غصه‌ی طولانی شده‌ی از دست دادن تنها آدمی که او را می‌بیند (مادر) که به شکل یک هیولای گودال شکل در کابوس‌هایش دست از سر او برنمی‌دارد به تنه‌ی استوار درختی پناه می‌برد که مادرش هم آن را عزیز می‌داشته. مادر پسرک هم این کابوس را می‌شناسد و شاید او هم در کودکی برای مقابله با غم از دست دادن عزیزی مانند پدرش همین رؤیاها را ساخته‌وپرداخته است. درجایی از فیلم مادر برای پسر آرزوی عمری صدساله را دارد، گویا می‌داند که این رنج از دست دادن و از دست رفتن به‌احتمال‌زیاد به‌صورت موروثی گریبان فرزند را هم خواهد گرفت. هم داستان مصور اصلی و هم فیلم، گورستان و کلیسای آن را نشانه‌ای از مرگ و رنج می‌دانند و درخت 10هزارساله‌ی سرخدار را به‌عنوان زندگی و امید معرفی می‌کنند. تقابل میان این دو هیولا که در ذهن کانر جا خوش کرده‌اند در رفتار پسرک تأثیر گذاشته و او را در محیط‌های عمومی منزوی کرده است. موضوع مرد نامرئی (داستان سوم) که آن را بازهم در نقاشی‌های دوران کودکی مادر می‌بینیم به مشکل دوم کانر بدل شده که در مدرسه آزارش می‌دهد هرچند که با استعانت از رؤیاهای از پیش ساخته به جنگ با آن برمی‌خیزد. اگرچه هدف نهایی فیلم چیز دیگری است اما قصه گو در سراسر فیلم دست از تحسین رؤیاپردازی برنمی‌دارد و نشان می‌دهد که تنها معبر باریکی که پسرک برای عبور از صخره‌های سخت و عبوس حوادث تلخ زندگی باز کرده با تیشه‌ی رؤیا بوده است. ظاهراً در خانواده کانر تخیل پردازی ارثی بوده و مادر کانر در سرودن رؤیا از پسر خود استعداد و یا اراده‌ی بیشتر داشته است. معمولاً ذهن‌های قوی و مستعد رؤیاهای عمیق‌تر و باشکوه‌تر می‌سازند. شخصیت مادر کانر هم مانند همه براثر تحولات دوران کودکی‌اش شکل گرفته و او از تأثیر رؤیا به‌خوبی آگاه است و بر این اساس بر روی تخت بیمارستان و در ساعات ناامیدی پسرش را در ارتباط با رؤیا تشویق می‌کند. فکر نمی‌کنم که هیولای درختی یکی از مفروضات اثر و واقعی باشد یعنی به‌عنوان یک تخیل مستقل از ذهن کاراکترها در فیلم حاضر نشده است و فیلم خواسته تا اثر مثبت رؤیاپردازی و دامنه‌ی بی‌انتهای آن را نشان دهد. برای درک منظور می‌توانید آخرین فیلم اسپیلبرگ غول بزرگ دوست‌داشتنی را به خاطر آورده و مقایسه کنید. اما تفاوت غافلگیرکننده‌ی این فیلم با سایر آثار مشابه این است که جریان این خیال پردازی اصلاً شیرین و امیدبخش نیست بلکه به‌موازات همان کابوس‌های وحشتناک ، تخیلات هم یاس آور، تلخ و آزاردهنده هستند تا آنجا که بیننده تصور می‌کند که هر دو هیولا یکی بوده و آن‌ها را از یکدیگر تمایز نمی‌دهد. این به لحاظ طبیعی و عملکرد مغز غریب است که کسی بتواند با ذهن خودش خیالی بیافریند که ظاهری ناراحت‌کننده داشته ولو اینکه نتیجه‌اش شیرین باشد.

 

11نقطه‌ی نورانی داستان بیان شیوه‌ای ایست که پسرک به کار می‌گیرد تا خود را از رنجی که گلویش را سخت می‌فشرد راحت کند. او به شکل غریزی غول درختی را می‌آفریند (ایده‌ای که ناخودآگاه از مادرش گرفته) تا بر ترسش از قبول نکردن واقعیت غلبه کند و طبیعتا می‌داند که باید از زندگی حظی نیز نصیبش شود و قرار نیست که مدام از پنجره‌ی اتاقش فقط منظره‌ی درد و رنج را تماشا کند. پس دست‌به‌کار می‌شود و بدیع‌ترین روش برای گفتن حقیقت به خودش را طراحی می‌کند. او موجودی به‌مراتب قوی‌تر از خود خلق می‌کند تا به مدد زور، خودش را مجبور کند تا به حقیقت اعتراف کرده و از این طریق از این رنج جانکاه آزاد شود. او از واقعیت زندگی و معدود آدم‌های دور و برش دل خواسته منحرف می‌شود تا از میانبر تخیل به حقیقتی برسد که تابه‌حال آن را انکار می‌کرده است. او از حقیقتی که در درونش مخفی است به‌مراتب بیشتر از یک هیولای آتشین می‌هراسد پس درب را بروی این هیولا باز می‌گذارد تا در پناه او کابوس حقیقت را (هیولای گودال) شکست دهد. وی علاوه بر آنچه در سرشتش است زیبایی‌شناسی را از مادرش فرا گرفته، پس هیولای زیبایی می‌سازد تا به کمک آن از حظی که تاکنون در زندگی ندیده است برخوردار شود. او که هنوز یک کودک است به دلیل گیر افتادن زودهنگام در تنگنای زندگی سریع‌تر از حد معمول پیچیده می‌شود و این پیچیدگی او را وادار به خلق هیولایی می‌کند که داستان‌ها و سخنان پیچیده می‌گوید. واقعیت برای او دشمنی شده است تا تمام رنج‌هایش را از آن ببیند. در ازدحام بدبیاری‌ها، تخیل و رؤیا را جانشین واقعیت می‌کند اما خبر ندارد که در انتها، پیچیدگی‌هایی که به او ارث رسیده است، وی را تا لبه پرتگاه نیستی می‌برد اما به داخل پرتابش نمی‌کند. در نگاه اول پناه بردن او به یک هیولای درختی را شاید گریز از خرد بینگاریم اما در پایان مبهوت این ترفند زیبای مبتنی بر غریزه‌ی پسرک می‌شویم. طفره رفتن از واقعیت یک اصل ساده و عمومی برای بشر است (یکی از سرچشمه‌های دروغ) و رؤیا یکی از سلاح‌های مؤثر نه برای کشتن آن بلکه برای دور نگاه داشتنش خواهد بود. اگر گفته‌ی فروید را ملاک قرار دهیم که انسان از گفتن حقیقتش عاجز است پس چه‌بهتر است که از یک غول عجیب‌وغریب سلولزی بخواهیم که این کار را برای ما انجام دهد. اما کانر امالی در خیال پردازی آن چنان مبالغه می کند که دلیل منطقی بافتن خیال در همهمه ی پیدا کردن تسکینی برای دردش را فراموش می کند و به خاطر فقدان تاسف بار حتی یک اتفاق خوب در زندگی واقعی اش ذهن او از تولید رویاهای شیرین عاجز می ماند.  فقط شانس با او همراه است که به کسی و چیزی اعتقاد پیدا کرده است که رؤیاهایش را به اوهامی گمراه‌کننده مبدل نمی‌سازند. ولی چه بسیار انسان‌های ترسیده از حقیقت که براثر اعتقاد به آدم‌ها و ایده‌های اشتباه رؤیاهای شخصی خود را به توهمات عمومی بدل کرده و در تارهای لزج و سمی این خیالات گزاف هم خودشان و هم همسایگانشان را گرفتار می‌کنند و از بد حادثه غول فرزانه‌ی درختی هم آنجا نیست که آن‌ها را در وسط راه سقوط در گودال بدون ته زوال دریابد.

 

تخیلات بیشتر از کابوس ها نیاز به تحلیل دارند چراکه حداقل باعث می شوند تا آرزوها زنگ نزنند.

       

 

 

وحید از مشهد               14/12/1395                           

 

من این فیلمو از فرش قرمز شبکه بی بی سی فارسی توجهم رو جلب کرد و واقعا هم فیلم شبیه نمونه ی دیگش هزار توی پن هست که شخصیت هر دو داستان با رویا پردازی به مقابله با مشکلات پیش رو میرن.واقعا فیلم نیازمند چند بار دیدن هست تا ذره ذره جزئیات فیلم رو متوجه شد. خیلی عالیه برای من یکی که خیلی خیلی تاثیر گذار بود سه داستانش و یه تازه ای برای آدم ایجاد میکنه.

 

نوشتن دیدگاه

Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Purple Cyan Golden Green Yellow

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family
Direction