
نقد فشرده فیلم بیگانه: پیمان Alien: Covenant
-
منتشر شده در 09 مهر 1396

نقد فیلم بیگانه: پیمان Alien: Covenant
در نقد مریخی اشاره شده بود که رایدلی اسکات Ridley Scott این کارگردان خوشساخت ساز انگلیسی آن هنگام که از ته دل فیلم میسازد نتیجه محشر میشود و هنگامیکه کنتراتی این کار را انجام میدهد خیر. در آخرین ساختهاش که پیش دنباله ایست از بیگانهی 1979 خودش و پس دنباله ایست از پرومتئوسِ بازهم خودش، او این کار را کنتراتی انجام داده با این تفاوت که کارفرما خودش بوده است. او آنقدر در فرار از جاذبهی زمین و گردش با سرعت نور میان اجرام آسمانی تجربه دارد که منتقدان بسیاری چشمبسته کار او را قبول داشته و با خیالی راحت سوار سفینههای لوکسی که او میسازد میشوند و به دوردستها سفر میکنند. ولی در جدیدترین کاوشش در اعماق فضای لایتناهی به نام بیگانه: پیمان، اسکات آنقدر عجله دارد که فراموش میکند به شخصیتهای داخل فیلم و همچنین کیفیت نمای بیرونی سفینه بپردازد. همچنین این تعجیل باعث شده بود که زنومورف (مهمترین موجود فضایی درنده که او و فیلمنامهنویس فیلم اصلی، دن ابانن Dan O'Bannon خلق کرده بودند ) فقط مانند یک اسباببازی کشنده به نظر آید و از محوریت داستان خارج شده و دیوید یا والتر (ربات انسان نمایِ روشنفکر) جای او را بگیرد. این در حالی است که هویت دیوید یا والتر کاملاً زمینی است و فیلم مطابق معمول قرار است از خطرات آنسوی کهکشانهای دور و نزدیک حکایت سر کند. ابهت و شکوه 40 سالهی زنومورف بهعنوان نماد فیلمهای بیگانه در این اثر شکسته شده و بهجایش دستساختهی خود انسان، انسانها را میهراساند. عملکرد اسکات در واپسین ساختهاش چون بتشکنی است که بتهایی که خود ساخته را میشکند. قبول داریم که زنومورف و سایر موجودات فضایی برای اسکات و شاید بینندهها، عادی و خستهکننده شده اما او از خاطر برده است این فیلم بر تمامی آثار قبلی بهجز پرمتئوس ازنظر زمانی تقدم دارد. شاید هم رایدلی اسکات به عمقی از فضا دست پیدا کرده که تصور میکند کاراکتر زنومورف که تکامل یافته ترین پدیده ی خوفناک فضایی است دیگر قدرت توصیف مخاطرات وحشتناک آن محیط را ندارد. ولی به تصور ما وی در اعماق فضای بیکران نمیداند دیگر دنبال چه میگردد. او به فرآیند خود مجبور کنی متوسل شده تا یک ایدهی سابقاً مهیج را امتداد دهد تا از این رهگذر از شکم آن همانند زاده شدن خود زنومورف ها زیر ایدههای دیگر را بیرون بکشد.
دیوید یا والتر که از قسمت اول سری بیگانه بهنوعی حضور داشته است یک آدممصنوعی انساننماست با فیزیولوژی پیچیده. او واجد سیستم پیشرفتهی پردازش اطلاعات است که در شرایط ویژه قدرت خود تکامل کنندگی ذهنی دارد. در پرومتئوس حضور این ربات ذیشعور باوقار با شرایط فیلم و پیشرفت تکنولوژی زمانه که فیلم در آن ساخته شد (سال 2012) همخوانی داشت تا آنجا که با هدایت صبورانهی کارگردان، مایکل فاسبندر Michael Fassbender را واقعاً یک ربات میپنداشتیم و دیوید بود که در کنار سایر بازیگران خوب این فیلم، شرایط را برای ظهور موجود ناشناخته فراهم میآورد. اما در بیگانه: پیمان، این مایکل فاسبندر بود که همهجا توی چشم میزد نه دیوید یا والتر. اسکات که از او بهعنوان همان زیر ایدهی امتداد دهندهی نجاتبخش بهره جسته بود، سراسیمه وار تمام شعوری که در اکوسیستم فیلم جاری بود را از آن گرفته و همه را به این دو ربات خصوصاً دیوید میبخشد و سایر شخصیتهای انسانی را تا حد یک هفتتیر به دستِ بدون تأمل در فیلم رها میکند. کارگردان آنقدر مسحور دیوید و مکانیسم به کمال رسیدنش شده که گنجانیدن صحنهی مضحک و چندشآور بوسیدن او و والتر را به فیلم اضافه میکند. در این فیلم برخلاف قبلیها زنومورف های درنده و انسانهای احساساتی بودند که شرایط را برای ظهور یک ربات سرشار از آگاهی و کمی بدجنسی مهیا میکردند. این ایدهی مشتق شده نهتنها ایرادی ندارد بلکه به شکلی هوشمندانه و هیجانی نیز هست اما مشکل آنجاست که این دگردیسی حیرتانگیز رباتهای ساختهشده بر روی زمین دیگر به فضا و وحشت نهفته در قعر تاریکیهای آنکه ستونهای سری فیلمهای بیگانه بر روی آن پیچ و مهره شده بودند ارتباطی ندارد. اگر از بیگانهها (منظور فیلم است) خوشمان میآید و برخی از آنان را تحسین میکنیم به دلیل تنوع در ترسیدنی است از یک بیگانه (منظور موجود است) که از این نزدیکیها پیدایش نشده تا با روانی درهمریخته و با یک اره زنجیری همنوعان زمینی ما را لتوپار کند. و دستآخر اینکه ممکن است مقداری از اسیدی که در رگهای بیگانه در جریان است در طی درگیریهای میان زمینیها و فرازمینی ها بر روی کاغذی ریخته شده باشد که جملات فیلمنامهی آخرین قسمت از این سری بر روی آن نوشته شده است.
رایدلی اسکات از آیندههای دور مدام به گذشته نگاه میکند اما دیگر چیزی نمانده که او ببیند. ایکاش کسی چند ایدهی دیگر به او نشان می داد چراکه او هنوز قادر به ساختن فیلمهای خوب هست.