فیلمم کن - معرفی، نقد و بررسی فیلم مرز Border

  

ماجرای فیلم مرز Border

border1"تینا Tina" زن 40 ساله‌ای است که ظاهراً به دلیل نقص کروموزومی صورت او تغییر شکل داده و ظاهر او را زشت کرده است. بااین‌حال وی دارای یک زندگی معمولی است. او به‌عنوان افسر گمرک در یکی از شهرهای مرزی- ساحلی سوئد مشغول به کار است. شامه‌ی او به شکل حیرت‌انگیزی عجیب است و بوی ولو اندکی از مواد مخدر و مشروب و هر نوع ماده‌ی غیرقانونی را حس می‌کند. استعداد بویایی او از این نیز فراتر رفته تا جاییکه می‌تواند گناه، شرم و ترس را نیز ببوید. ازاین‌رو در ورودی بندر، مسافران را به‌خوبی بازرسی می‌کند. در یکی از روزها تینا از میان مسافران مردی را که صورت زشتی مانند خود او دارد را به‌منظور بازرسی کیف همراهش متوقف می‌کند. بااینکه دریافته است این مرد افکار مجرمانه‌ای با خود حمل می‌کند اما چیز مشکوکی غیر از مقداری کرم و وسیله‌ای برای نگهداری کرم‌ها نمی‌یابد. تینا در خانه‌ای که از پدرش به او رسیده به همراه مردی به نام "رولند Roland" که در کار پرورش سگ است زندگی می‌کند و گاهی به پدرش که در سرای سالمندان است سر می‌زند. روز دیگری همان مرد عجیب را در گمرک میان مسافران می‌یابد. بوی مشکوک را مجدداً حس کرده و این بار او را برای تجسس دقیق‌تر به اتاقک بازرسی می‌فرستد. همکارش چیز مشکوکی نیافته فقط اعلام می‌کند که این مرد که "وُر Vore" نام دارد دارای اندام جنسی شبیه زنان است. تینا در اتاقک بازرسی مجبور به عذرخواهی شده و با این غریبه احساس نوعی آشنایی می‌کند. مرد آدرس محل اقامتش را به او می‌گوید و از هم جدا می‌شوند.


border5تینا به هتل محل اقامت "وُر" می‌رود. "ور" که مشغول جمع‌آوری کرم است او را ترغیب به خوردن آنها کرده و تینا متوجه می‌شود که به خوردن آن علاقه دارد. تینا مرد را به خانه‌ی خود برده و علی‌رغم میل همخانه‌اش "ور" را در اتاق مخصوص مهمان ساکن می‌کند. فردای آن روز در جنگل تینا از ناقص بودن خود و از اینکه با زن‌های دیگر متفاوت بوده و نمی‌تواند بچه‌دار شود برای "ور" حرف می‌زند. "ور" به او می‌گوید که او مشکلی ندارد و نباید به حرف انسان‌ها گوش دهد. شب‌هنگام "ور" دچار دل‌درد شده و در تاریکی جنگل نوزاد عجیب‌الخلقه‌ای را به دنیا می‌آورد و آن را در فریز اتاق پنهان می‌کند. تینا به کمک پلیس رفته و با حس بویایی خود موفق می‌شود مدارکی دال بر سوءاستفاده‌ی جنسی یک زوج از کودکان را بیابد. در جنگل تینا و "ور" به یکدیگر نزدیک شده و تینا در کمال حیرت و برای اولین بار متوجه زائده‌ی جنسی می‌شود که در هنگام تحریک شدن از بدن وی خارج می‌شود. آن‌ها با یکدیگر جفت‌گیری کرده و "ور" برای تینا آشکار می‌کند که آن‌ها اساساً انسان نبوده و از یک گونه‌ی باستانی به نام "ترول Troll" هستند. هیچ نقص کروموزومی در کار نبوده و دارای دمی بوده که در بچگی توسط انسان‌ها بریده شده است. تینا در کمال ناباوری می‌فهمد که جمعیت کوچکی از آن‌ها در فنلاند زندگی می‌کنند. آن‌ها چندین روز عاشقانه را در جنگل اطراف خانه‌ی تینا بایکدیگر می‌گذرانند.


border3"وُر" از اینکه خود و والدینش که تحت آزمایش‌های شکنجه وار انسان‌ها زندگی غمناکی را داشته‌اند حرف می‌زند و همه‌ی انسان‌ها را بد و ظالم خطاب می‌کند. اینکه کسی که در آسایشگاه هست پدر واقعی تینا نبوده و همواره به او دروغ می‌گفته است. تینا با عصبانیت به آسایشگاه رفته و با پدرش دعوا می‌کند و پس از بازگشت به خانه، "رولند" را از خانه‌اش بیرون می‌اندازد. به "ور" نیز اعلام می‌کند که دیگر نمی‌خواهد مانند گذشته و مثل انسان‌ها زندگی کند. تینا به فریزر اتاق "ور" مشکوک شده و درون آن یک نوزاد زنده‌ی عجیب می‌یابد. در پاسگاه پلیس همسر مرد منحرف اعتراف می‌کند که کودکان را از یک مرد خریداری می‌کرده‌اند. در راه انتقال مرد مجرم به زندان، ماشین مجبور به توقف شده و متهم بدون اینکه پلیس‌ها متوجه شوند توسط "ور" به‌سرعت کشته می‌شود. در محل جنایت تینا حاضرشده و متوجه می‌شود که دست "ور" در کار است. در جنگل با "ور" درگیر شده و او اعتراف می‌کند که برای انتقام از انسان‌ها که باعث عذاب مداوم او شده‌اند بچه‌های آن را دزدیده و می‌فروشد. تینا از جنایات "ور" به خشم می‌آید و از او جدا می‌شود. تینا دچار دوگانگی شده و با یکی دیگر از جنایات "ور" از فکر پیوستن به ترول ها فاصله می‌گیرد. "ور" نوزاد همسایه‌ی تینا را دزدیده و نوزاد عجیب‌الخلقه خود را (موجود بی‌هویتی به نام هیسی Hiisi) که به‌زودی خواهد مُرد جانشین آن می‌کند. عصبانیت تینا از این جنایت "ور" به اوج رسیده، به سراغش رفته اما او را نمی‌یابد. نامه‌ای در اتاق هست که از او می‌خواهد که به کشتی بیاید. تینا "ور" را در کشتی تسلیم نیروهای پلیس می‌کند اما او از دست آن‌ها گریخته و خود را درون آب می‌اندازد. پدر ناتنی تینا به خانه آمده و اعتراف می‌کند که پدر و مادر واقعی تینا سال‌ها پیش مرده‌اند و در پشت ساختمان قدیمی قبرستان شهر به‌صورت ناشناس دفن شده‌اند. چندین ماه بعد از طرف جامعه‌ی ترول های فنلاند جعبه‌ی کوچکی دریافت می‌کند که درون آن یک نوزاد زیبای ترول است با دمی کوچک.

 

نقد و بررسی فیلم مرز Border

border2اگر پیش از دیدن "مرز" اطلاعاتی درباره‌ی آن نداشته باشید بی‌تردید گمان خواهید برد که دو هنرپیشه‌ی اصلی، بدون گریم در فیلم حاضر شده و از میان کسانی انتخاب شده‌اند که با نوعی نقص مادرزادی به دنیا آمده‌اند. اما پس‌ازاینکه متوجه می‌شوید این‌ها توسط یک تیم چهره‌پردازی غیرهالیوودی گریم شده‌اند متحیر می‌شوید. از این قبیل آرایش‌های فوق‌العاده را احتمالاً بر صورت هنرپیشه‌ها زیاد دیده‌اید اما تفاوتی که در "مرز" دیده می‌شود نمایان شدن واضح‌ترین احساسات پیچیده‌ی این شخصیت‌های نامتعارف از پشت پروتزهای ضخیم سیلیکونی است. حتی می‌توان سخن را از آنچه انتظار فیلم‌نامه بوده فراتر برد و اضافه کرد که این چهره‌آرایی کم‌نظیر در یک اثربخشی شتاب‌دهنده بازی خوب این دو بازیگر را به مرحله‌ی رفیع‌تری برکشیده است. چهره‌پردازی تنها امتیاز خوب اثر نیست و اگر بتوانید خود را مجاب به دیدن فیلمی کنید که مانند محیط دلگیر کشورهای یخ‌زده‌ی شمال اروپا دارای آسمانی گرفته و غم آلوده است، خود را با نوعی فیلم مدرن روان‌شناسانه طرف خواهید دید که افکار شما را با گونه‌ی جدیدی از تکامل‌یافتگیِ در دقت کردن به اطرافیان، آشنا می‌کند. آگاهی ما از خودمان و نوع بشر به زیر یک سؤال سنگین خردکننده کشیده می‌شود و اینکه ما جزء این اکثریت هستیم و یا آن اقلیت، رشته های عصبی ذهنمان و اندام های تنمان را درگیر می کند. "مرز" در تعریف بشر به قابلیت های شریرانه ی او که از پیش تنظیم‌شده پناه می‌برد تا آشکار کند که هیولای انسانی ریشه‌ی هر آنچه فضیلت بوده را جویده است. فیلم در پی آن است که با شناسایی اعضای غیرقابل رویت یک اجتماع نا ایده آل که غیرعادی فرض می شوند، هنوز امید را به معدود بشریت شریف عرضه کند. همچنین "مرز" از پس روایت یک داستان نامعمولی از انتشار بوی نامطبوعی از خباثت که هرروز بیشتر پراکنده می‌شود هشدار می‌دهد.


border7"علی عباسی Ali Abbasi" کارگردان 37 ساله‌ی زاده تهران است که پس از بیست سال زندگی در ایران به سوئد مهاجرت کرده و بعد از ساخت فیلم سینمایی "شلی Shelley" در مایه‌ی وحشت، دومین کار بلند سینمایی خود به نام "مرز" را پس از دو سال در تأثیر از سینما و فضای کشورهای اسکاندیناوی روی پرده‌ی سینما می‌برد. با این فیلم ثابت می‌کند که اهل درجا زدن و دزدیدن ایده (روش) از دیگران نیست و گنجانیدن محتوای ارزشمند را در اولویت زندگی هنری‌اش قرار داده است. او علاقه دارد تا بیننده نسبت به آنچه می‌بیند عدم اطمینان پیدا کند. از ادغام فانتزی و واقعیت در جنگل‌های دلگیر کشورهای سردسیر نوردیک که قرابتی با زرق‌وبرق و درخشندگی فیلم‌های تخیلی هالیوود ندارد نترسیده و روی خط نازکی بین سورئال و واقع‌گرایی دوربینش را حرکت می‌دهد. به پیشنهاد یکی از دوستانش، توجهش بر یکی از داستان‌های کوتاه "جان لیندکویست John Ajvide Lindqvist" سوئدی جلب شده و طبق قولی که به نوborder4یسنده مبنی بر زنده نگاه داشتن روح داستان به او می‌دهد، فیلم مرز را با بودجه‌ای محدود اما نوعی از جاه‌طلبی جلوی دوربین می‌برد. 18 ماه به دنبال هنرپیشه‌ی نقش اصلی می‌گردد و سرانجام "اوا ملندر Eva Melander" را می‌یابد. ملندر مجبور می‌شود برای نزدیک شدن به شخصیت فیزیکی تینا هر 90 دقیقه غذا بخورد تا در عرض دو ماه و نیم 18 کیلوگرم بر وزن خود بیفزاید. او در کنار "ارو میلونوف Eero Milonoff " هنرپیشه‌ی فنلاندی که در هیبت "ور" فرورفته بود هر روز به مدت 4 ساعت زیر دست گریمورها می‌نشستند تا با تحمل این ماسک‌های سنگین در روبروی دوربین این‌چنین هنرنمایی کنند. شاید بتوانید به عباسی برای توجه کم به انتخاب فرمی که مورد سلیقه‌ی عموم نیست ایراد وارد کنید. او را محتوا گرای نیمه مطلق خطاب کرده و توجه اش را به تکنیک بیشتر از فرم بدانید اما به‌هرحال تصور می‌شود او در پرداختن به شخصیت‌ها به شکل فیزیکی مهارت خاصی پیدا کرده است. مشخص نیست به جزئیات صحنه و دکور به دلیل غرق شدن در محتوایی که سخت مجذوب آن شده بی‌توجه است یا کمیت بودجه او را محدود کرده است. به‌هرحال نباید فراموش کنیم او در سرزمین "برگمان Bergman" فیلم می‌سازد و فرار کردن از تأثیرپذیری از محیط دل‌تنگ و نمور کشورهای شمالی خیلی دشوار است. بااین‌حال او خود را به یک انحصار جغرافیایی شناخته‌شده مدیون نمی‌داند و سعی می‌کند با بسط یک داستان ناشناخته ی کوچک، پیله ی گرمی در ماورای مرزها بسازد تا یافته‌های جدیدش را در آن پرورانده و ترس غریزی‌اش از بشر را کم کند. به‌هرحال هویت و اینکه "من چی هستم" در فیلم عباسی در مرکز توجه است و اشتیاق زندگی دوستانه‌اش برای افزایش آگاهی ما و اینکه از دست آدمی چه چیزهای وحشتناکی ساخته است قابل‌تقدیر است.

 

border13اگرچه این اثر سینمایی در مرز ورودی یک منطقه‌ی زمینی-دریایی ساخته شده است و تردد و عبور مسافرین را از یک خط مشخص نشان می‌دهد اما منظور فیلم مشخصاً مرز میان فعلیت و قوه است، مرز میان مبهم و معلوم است، مرز میان اقلیت و اکثریت است و یا مرز میان انسان و هیولا. ما به بشر بودن عادت کرده‌ایم و این سؤال را دیگر از خود نمی‌پرسیم که ما چه هستیم. بااین‌همه خصوصیات متفاوت و متضادی که در درونمان گرد آمده است این مرز را به شکلی غیرمسئولانه و در کسری از ثانیه رد می‌کنیم. درحالی‌که برای فرزند خودمان چوپانیت پیشه می‌کنیم بچه‌ی همسایه را مانند گرگ می‌دریم. حس بویایی‌مان آن‌قدر ضعیف شده است که بوی گندیدن گوشت تنمان را حتی دیگر نمی‌فهمیم. آن‌قدر چهره عوض کرده‌ایم تا جاییکه صورت اصلی خود را دیگر به یاد نمی‌آوریم. بااینکه همگی از یک ماده ساخته‌شده‌ایم اما نمی‌دانیم چگونه به این‌همه صورت زشت و زیبا منشعب گشته ایم. آن‌قدر به رذالت آلوده‌ شده‌ایم که معدود فضیلت داران را غیر نرمال می‌خوانیم. اینجاست که فیلمِ کمی غیرمعمولی "مرز" را می بینیم و ممکن است حتی متوجه نشویم که آن نیز شکاکانه به همین مرز میان واریته های بشری می‌پردازد. به موجودی که نمی‌تواند هویت خاص و مرتبه‌ی وجودی پایداری داشته باشد و پیوسته در طبیعت تغییر مرتبه می‌دهد. بااینکه جمعیت اش رو به تزاید است اما احساس تنهایی‌اش نیز همچنین. با سلب توانایی رقابت از حیوان، گونه‌ی بشر حقوق آن‌ها را زیر پا له کرده و به‌تدریج مبتلا به‌تنهایی اجتماعی و سپس روانی شده است. انسان‌هایی که بر اساس اعتقاد و یا منافعشان گرد هم جمع می‌آیند هرگاه تعدادشان زیاد می‌شود مواهب طبیعی را از کمترین‌ها دریغ می‌کنند و کمترین‌ها نیز برای انتقام یا تسکین دردشان گاها به کنش‌های ضداجتماعی خشونت‌بار متوسل می‌شوند. صحبت از یک اشتباه کوچک در ترتیب کروموزوم‌ها نیست. صحبت از یک پارگی بزرگ در کیسه‌ی وجدان است. ترول ها اگرچه از قصه‌های اهالی قدیم اسکاندیناوی سر برآورده‌اند اما آن‌ها می‌توانند هر اقلیتی باشند از هر زمان و هرکجای این زمین پهناور مشروط بر اینکه تحت ظلم قرار گرفته باشند. کرگدن‌هایی که به علت شفابخش بودنِ شاخشان قتل‌عام می‌شوند، سرخ‌پوستان افسرده‌ای که در کمپ‌ها عمرشان را به نوشیدن الکل و کشیدن سیگار سپری می‌کنند و همچنین بندگان در حبس یا بر سر داری که خدایشان فقط برحسب‌ یک تصادف موروثی با اکثریت فرق می‌کند و ده‌ها مورد دیگر را که به یاد می‌آورم. فیلمِ "مرز" دانش مرا درباره کلمات "معمولی" و "غیرمعمولی" دچار چالش کرد. به‌هرروی قصه‌ی کوتاه لیندکویست و فیلم بلند عباسی به سوالاتی که خود در "مرز" مطرح می‌کنند پاسخ نمی‌دهند چراکه آن‌ها نیز مطمئن نیستند کسی که این را نوشته یا آن را ساخته انسان دیروزیست یا هیولای فردایی.

 

 

همیشه در جماعت گمان می‌بردم در زیر پوستم موجود متفاوت فهمیده‌ای زندگی می‌کند ولی وقتی از بخت بد در قِلت افتادم و یک هیولا پوستم را کند حقیقتی دردناک آشکار شد.

     

border10

 

 

 

 

 

مسعود  از قاره کوچک               30/02/1398

                           

درود بر قلم موثر شما. قسمت آخر این یادداشت همچون خود فیلم تکان دهنده و قابل درنگ بود.

فیلمم کن: سپاس مسعود جان

 حسین  از تهران               16/03/1398

                           

به شدت قلم بينظيرى داريد و عجيب ترغيب كننده است در تمام طول خواندن متن بارها عميق به فكر فرو رفتم ...
بهتون تبريك ميگم و ممنون

فیلمم کن: حسین جان با تعاریفتون ما رو غرق در مباهات کردید.

 عادل  از تهران               30/04/1398

                           

بعد از دیدن این شاهکار اومدم نقدی بخونم ازش. این متن رو خوندم به خدا از خود فیلم قشنگتر بود. چقدر خوب بووود این تحلیل. بابا دمتون گرم خدایی. حال فیلم رو دوبرابر کردید برای من

فیلمم کن: عادل جان با این جملاتتون شما هم به ما حال دادین.

 مریم  از شیراز               11/05/1398

                           

واقعا عالی بود بعد از دیدن فیلم فقط همین متن بود که ذهنم رو آروم کرد

 

فیلمم کن: سپاس مریم جان.

 مهدی  از ساری               17/05/1398

                           

با سلام
نقد بسیار زیبا و منصفانه ای بود دوست عزیز
به همه فیلم دوستان توصیه می کنم حتما این فیلم جالب رو تماشا کنن. دوبله بسیار مناسبی هم ازش اومده که فارسی زبانان عزیز می تونن ازش لذت وافر ببرن. با سپاس فراوان

فیلمم کن: مهدی جان ممنونیم.

 پارسا  از تهران               13/08/1398

                           

این نقد فیلم به حساب نمی آید .فقط یک اظهار نظر کاملاشخصی در مورد محتوای این فیلم البته با اشتباهات زیاد است. به نظر میرسد منتقد فیلم را به دقت ندیده است زیرا که برخی از صحنه های فیلم را اشتباه تعریف می کند. مثلا وور آن بچه را با بچه خود عوض نمی کند بلکه آن بچه را کور می کند.

 احسان  از کرمان               12/01/1399

                           

فیلمنامه رو بخونید بنظر شما وور که فرار کرد از دست پلیس نمیتونه فنلاند رفته باشه بچه رو بدنیا آوورده باشه و برای تینا فرستاده باشه
یعنی بچه خود تینا است که آخر فیلم میره پیش مادرش

 

فیلمم کن: بله همینطوره بچه خود آنهاست.

 نرجس  از شیراز               13/08/1399

                           

عالی بود به جرئت میتونم بگم جزو بهترین کارهای سینمایی

Behroux  از شیراز               16/10/1399

                           

درود
با سپاس فراوان از شما نازنین، برای افشا کردن گوشه های تاریک این داستان
که به جرات میتوانم اقرار کنم "دست کم برای من اگر خواندن این ارزیابی بسیار
ریزبینانه و آشکارا امکان‌پذیر نمی‌بود، بی شک این لذت و برداشتی
که پس از خواندن این نقد میسر گردید، هرگز اتفاق نمی افتاد.
زیبا و جذاب، باز هم سپاس

 

فیلمم کن: ماهم خیلی خوشحالیم که این نوشته مورد توجه شما واقع شده است. 

 

نوشتن دیدگاه

Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Purple Cyan Golden Green Yellow

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family
Direction