
معرفی, نقد و بررسی فیلم کتاب جنگل The Jungle Book
-
منتشر شده در 28 ارديبهشت 1395

ماجرای فیلم کتاب جنگل The Jungle Book
در اعماق جنگلهای انبوه هندوستان مردی در جلوی چشمان پسر خردسالش توسط یک ببر بالغ به نام شعر خان Shere Khan از پای درمیآید و صورت ببر نیز در این کشمکش توسط آتش مشعل پدر که حیوانات جنگل از آن به نام گل سرخ نام میبرند زخمی میشود. یک پلنگ سیاه به نام باگیرا Bageera پسربچه را یافته و آن را به یک گله گرگ میسپارد تا او را تحت حمایت خود قرار دهند. گرگ رئیس به نام آکیلا Akela وی را پذیرفته و یک گرگ ماده به نام راکشا Raksha را مسئول بزرگ کردن پسربچهی تنها که اکنون موگلی Mowgli نام دارد میکند. چند سالی میگذرد و موگلی همانند یک جانور وحشی با محیط جنگل کاملاً سازگار میشود. فصل خشکی بیسابقه از راه میرسد، آب کمیاب شده، سطح آب رودخانه بهشدت پایین آمده و صخرهی صلح از زیر آب بیرون میآید. مطابق با قانونی در جنگل با نمایان شدن این صخره حیوانات در صلح و آرامش کنار یکدیگر میتوانند از برکه آب بنوشند. همهی حیوانات حضور دارند که ناگهان سروکلهی شعر خان ببر درندهی جنگل پیدا میشود. او بوی بچهی آدمیزاد را تشخیص داده و با توجه به کینهای که از آدمیزاد خصوصاً پدر موگلی دارد تهدید میکند که او را میکشد. گرگها جلسهای ترتیب میدهند که در برابر خطر شعر خان چه باید بکنند. موگلی که اوضاع گله گرگها را مساعد نمیبیند اعلام میکند که جنگل را ترک میکند. راکشا مقاومت کرده اما نهایتاً موافقت میکند. پلنگ سیاه که راه دهکدهی انسانها را میداند با موگلی بهطرف آنجا رهسپار میشوند.
در بین راه شعر خان به آنها حمله میکند. باگیرا با او درگیر شده و موگلی موقتاً فرار میکند. شعر خان دستبردار نیست و به تعقیب او میپردازد. موگلی سوار یک بوفالو شده و از دست ببر خشمگین فرار میکند. با رانش زمین موگلی به درون رودخانه پرتاب شده و پس از بیدار شدن خود را در عمق جنگلی تاریک جاییکه یک مار پیتون بزرگ به نام کا Kaa زندگی میکند مییابد. کا او را هیپنوتیزم کرده و آمادهی بلعیدن وی میشود که خرس بزرگی به نام بالو Baloo او را نجات میدهد. شعر خان به محل گلهی گرگها رفته و رئیس گله آکیلا را به خاطر حرف ناشنوی از او میکشد. موگلی با این خرس سرخوش و بامزه همراه میشود. آنها به کمک هم به جمعآوری عسل پرداخته و موگلی رفتن به دهکدهی انسانها را فراموش میکند و به بازیگوشی با بالو مشغول میشود. در این ضمن او موفق میشود با هوش و ابزار انسانی یک بچه فیل که درون گودالی افتاده است را نجات دهد. پلنگ سیاه موگلی را پیدا کرده و با توجه به خطر بزرگی که او را تهدید میکند، بالو را قانع کرده تا پسربچه را به دهکدهی انسانها ببرند. موگلی توسط گلهای میمون وحشی دزدیده شده و به بالای یک صخره که یک کاخ متروکه است برده میشود. در آنجا یک اورانگوتان غولپیکر با نام لوئی پادشاه King Louie که رئیس میمونهاست از او میخواهد که نقطهی قوت آدمها که همانا درست کردن آتش است (گل سرخ Red Flower) را به او بیاموزد. پلنگ سیاه و خرس به هر زحمتی شده خود را به قصر متروکه میرسانند. بالو حواس میمونها را پرت کرده تا موگلی بتواند به همراه باگیرا فرار کند. میمونها متوجه شده و به دنبال آنها روان میشود. در این گیرودار کینگ لوئی موگلی را از خبر کشته شدن آکیلا به دست شعر خان که از او پنهان کرده بودند، مطلع میسازد. کینگ لویی موفق به گرفتن موگلی نشده و زیر آوار سنگهای قصر مدفون میشوند.
موگلی که از دست پلنگ و خرس به دلیل پنهان کردن خبر مرگ آکیلا ناراحت است از آنها جدا شده و به دهکدهی انسانها میرود. شبهنگام گل سرخ و یا همان آتش را دیده و به فکر انتقام از شعر خان میافتد. مشعلی گرفته و به درون جنگل حرکت میکند. همه حیوانات از برگشتن موگلی با گل سرخ مطلع میشوند. قسمتی از جنگل دچار آتشسوزی میشود. موگلی با شعر خان رودررو شده و ببر بیرحم متوجه میشود که حیوانات بهطرفداری از موگلی برخاستهاند. باگیرا به موگلی میگوید که نباید مانند یک گرگ با شعر خان مبارزه کند بلکه به طریقهی انسانها او را شکست دهد. پس فکری به سرش میزند و بهطرف قسمت آتشگرفتهی جنگل حرکت میکنند. سایر حیوانات با شعر خان درگیر میشوند اما سرانجام موفق نمیشوند که ببر را از تعقیب موگلی بازدارند. موگلی سعی دارد که ببر را به بالای درخت کشیده و از آنجا به درون آتش پرتاب کند. او برای خود طنابی آماده کرده و به بالای درخت مرتفعی میرود. شعر خان که آتش انتقام در درونش شعلهور شده به بالای درخت رفته و طی یک تعقیب و گریز از آن ارتفاع به درون آتش سقوط کرده و کشته میشود. موگلی به همراه فیلها به سایر حیوانات ملحق شده و به کمک آنها آتش را خاموش میکنند. آرامش به جنگل برگشته و موگلی جنگل را بهعنوان خانهی همیشگی خود انتخاب میکند.
نقد و بررسی فیلم کتاب جنگل The Jungle Book
برای اینکه نوشتهی منصفانهای در مورد این فیلم داشته باشیم لاجرم باید آن را از چشم چند نوع بیننده نگاه کنیم. دستهی اول کودکان و نوجوانانی هستند که تابهحال هیچ نسخه ای از این فیلم خصوصاً انیمیشن دوبعدی سال 1967 والت دیزنی را ندیدهاند و بهکلی از داستان و ماجراهای کتاب جنگل بیاطلاع هستند. تصور کنید این دسته از تماشاگران را که در جلوی پردهی عریضی نشستهاند و در حال دیدن فیلمی با وضوح بالا هستند که یک تیم متخصص جلوههای ویژه با استادی تمام، جنگل زیبا و رنگارنگی پر از حیوانات سخنگو را آفریدهاند و برای اولین بار این داستان زیبای سادهی کودکانه را اینگونه رؤیایی میشنوند. این فیلم بهمانند سیاهچالهای فضایی آنها را به درون خود میکشد، رؤیاهای آنها را در لابهلای شاخههای درختان بلند جنگل پیچوتاب میدهد، آنها را در کنار موگلی و سایر حیوانات خوب جنگل در نبرد با ببر کینه توز قرار داده و در درونشان گردابی از هیجان میسازد که توصیفش برای من بزرگسال دشوار است و ما فقط در دوران کودکی آن را تجربه کردهایم. ازنظر آنها این فیلم حرف ندارد و همهچیز به زیبایی تمام در آن آراستهشده است. موگلی بهترین هنرپیشهای است که تابهحال دیدهاند و پلنگ سیاه و خرس بامزه و گرگها دوستداشتنیترین حیوانات روی زمین هستند ولو اینکه توسط یک کامپیوتر خلق شده باشند. اما دستهی دوم بزرگترهایی هستند که به همراه فرزندان خود به سینما میروند. لذت دیدن این فیلم برای آنها وابسته به مقدار لذت فرزندانشان به هنگام تماشای فیلم است. وقتی آنها کودکان خود را میبینند که چگونه به پرده سینما زل زدهاند و در آن حلشدهاند نتیجه میگیرند که با یک شاهکار سینمایی طرف هستند. خب خیلی هم بیراه نرفتهاند، جنگلی که توسط جان فاورو Jon Favreau کارگردان و تیم او خلق شده است بیهمتاست حتی از آفریدن پرزحمت و هنرمندانهی حیوانات موجود در فیلم هم فراتر میرود. تنوع منظرهها در این بیشه و جنگل کاملاً منطبق بر مناطق گرمسیری بارانی شبهقارهی هند هست. شکل و شمایل حیوانات وحشی و پیچوتاب بدن آنان نیز هنرمندانه مصور شده و حسی که بر چهرهی آنها بارگذاری شده است بهدرستی نمایانگر احساسات درون شخصیتهای جانوری فیلم است.
نوع دیگر بیننده، بزرگسالانی هستند که برای یادآوری یکی از داستانهای محبوب دوران بچگی به سینما آمدهاند. آنها بارها انیمیشن کتاب جنگل والت دیزنی را دیدهاند، داستان آن را از حفظ دارند و احتمالاً نسخههای تصویری دیگر این قصه را نیز تماشا کردهاند. ازنقطهنظر این دسته از تماشاگران اگرچه فیلم به لحاظ جلوههای ویژه و آفرینش این جنگل زیبا و محتوای درون آن، قابلتحسین است اما به تماشا نشستن آن نتوانسته است هیجانی در درون آنها ایجاد کند. خط داستانی تغییری نکرده و داستانهای فرعی و یا لایههایی به آن اضافه نشده است. این مشکل کارگردان و سایر دستاندرکاران فیلم نیست و شاید آنها واقعاً میخواستهاند که به داستان وفادار مانده و این فیلم را با ظاهری نو برای نسلی نو بسازند. اما با این وضعیت برای بزرگسالان دستهی سوم از هیجان و تعلیق خبری نیست. از دید آنها نیل ستی Neel Sethi یا همان موگلی بازی درخشانی ندارد. بااینکه میدانیم او برای اولین بار جلوی دوربین رفته و در کل دورهی فیلمبرداری دائماً با موجودات فرضی و نهایتاً با یک ماکت نقش بازی کرده است اما رویهمرفته بازی او خصوصاً در حرکات چهره و چشمهایش کمرمق بوده و مبتدی بودن او بهخوبی هویداست. اما چیز دیگری که در فیلم کمی باعث آزار این قبیل بینندهها میشد جدی بودن بیشازاندازه فیلم است. لحظات مفرح و شاد در فیلم بسیار اندک است. شخصیتهای فیلم همگی عبوس هستند و فضایی غمگین و دلسردکننده بر کل اثر حاکم است. شوخ بودن بالو خرسه در یکی دو تا صحنه خلاصه شده است. هیچکدام از هنرپیشه های واقعی و کامپیوتری فیلم اصلاً نمیخندند و داستان بیشتر بر حوادث جدی، تلخ و بزرگ سالانه متمرکز شده است. حیوانات و رفتار آنها بیشازاندازه انسانی شده است. حتی آوازهای این فیلم اصلاً همسو با انتظار بینندهای که انیمیشن 1967 همین کمپانی را دیده است نیست. تعداد اندک آوازها با صداهایی خشک و ناموزون و بدون آهنگ مزید علت شده است. دلیل اینهمه جدی بودن فیلم را من اصلاً متوجه نشدم و نتوانستم با دیدن فیلم حال و هوای دوران شیرین کودکی را برای خودم زنده کنم.
ولی بههرحال دیدن ورژن جدید فیلم کتاب جنگل در دوران بزرگسالی خالی از لطف نبود. چیزهایی در داستان فیلم پیدا شد که سالها پیش یا در گردوخاک به پا شده از جنب و خروش حیوانات پنهانشده بود و یا خرد کودکانهی ما در آن زمان قادر به فهم آنها نبود. موگلی در ابتدای فیلم میدانست که پدرش توسط یک ببر کشته شده و در انتهای فیلم متوجه شد که توسط شعر خان. اما هیچگاه حس انتقامی در او به وجود نیامده بود. موگلی در جنگل و در یک گله از درندهترین موجودات روی زمین بزرگ شده بود و به قوانین آنجا و راز بقا آشنایی داشت. اگر در آخر فیلم هم به نبرد با ببر برمیخیزد و او را شکست میدهد نه از روی انتقام گرفتن است بلکه پیروی از همین رمز بقاست و آن زنده ماندن است ولو با کشتن دیگری. اما وضعیت شعر خان متفاوت است. در او دو حس انتقام وجود دارد. اولی به خاطر زخمی است که سال ها بر صورتش نشسته و توسط یک آدمیزاد (بهطور عام) و پدر موگلی (به طور خاص) ایجاد شده و دومی جراحتی است بر دل از آنچه انسانها بر سر طبیعت و موجودات آن آوردهاند. شعر خان میداند که یک انسان تنها و کوچک نیز میتواند جنگلی را با تمام زندگیهای درونش به آتش بکشد. او بهخوبی میداند که یک انسان بزرگسال چهکارها که نمیتواند انجام دهد. آینده را دیده است و میداند که با زادوولد آدمیزاده ها چه سرنوشتی برای او و سایر جانوران متصور است. از همین روست که در آخرین جملۀ زندگی اش به موگلی میگوید " فکر کردی رهایت می کنم تا زیاد بشین" و هنگامیکه شعرخان در حال سقوط درون آتش است حتما با خود می گوید چگونه شد که جانوری اینچنین بالغ و قوی مغلوب انسانی، بچه و ضعیف می شود. این که در کتاب قوانین جنگل نوشته نشده بود.
روزی روزگاری همین نزدیکیها،
چند تا ببرکی بودن ناز و خوشادا،
بااینکه هنوز موگلی پا نذاشته بود تو این دنیا،
اما همهی ببرها کشته شده بودن بیسروصدا
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |